Here I am again

 

چهارشنبه سوری است. من خانه مانده‌ام. جای خاصی ندارم بروم. جایی هم نمی‌خواهم که بروم. آمدم از گوگل بپرسم چه‌طور می‌شود قالب یک وبلاگ را وصل کرد به یک دامنه‌ٔ شخصی- برای یک پروژه‌ٔ محیط زیستیکه سر از راهنمای پرشین بلاگ در آوردم. گرافیک این سایت حس و حال عجیبی در من ایجاد می‌کند–  نزدیک به یک دهه از عمرم، ساعت‌های  زیادی را اینجا سپری کردم. طبیعی است که وبلاگم را باز کردم و خواندم. همیشه همین طور است، چند مطلب آخر را می‌خوانم و بعد می‌روم سراغ یکی دو تا نوشته از آرشیو. هر بار می‌فهمم که چقدر از زمان آخرین نوشته تغییر کرده‌ام. همان‌ام و همان نیستم. امروز حس کردم دلم می‌خواهد بنویسم. واقعا دلم می‌خواهد مثل قدیم‌ها بنویسم. قدیم‌هایی که هیچ چیز دیگر نبود– هیچ کدام از این اپ‌ها و شبکه‌ها.

امروز حس کردم جدا از اینکه دلم می‌خواهد بنویسم، یک جورهایی وظیفه دارم که بنویسم– باید بنویسم. فکر کردم اگر می‌خواستم دیگر ننویسم باید کل این وبلاگ را پاک می‌کردم در این سال‌های گذشته اما هیچ وقت دلم نخواست چنین کاری کنم. این وبلاگ برایم مثل تجربه‌ٔ دیدن عکس‌های گذشته است: نگاه می‌کنیم و خودمان را هم می‌شناسیم هم نمی‌شناسیم و خیلی وقت‌ها از لباس‌ها و سر و شکل‌مان خنده‌مان می‌گیرد یا حتی خجالت می‌کشیم. همان‌طور که هیچ‌وقت هیچ عکسی را پاره نکردم، هیچ‌وقت حتی به پاک کردن این وبلاگ فکر هم نکردم.

پس هنوز هم جزئیاتی عجیب و خاص از زندگی یک آدم– یک زن ایرانی که سی و چند سال پیش به دنیا آمده– در این وبلاگ ثبت شده است. و همین حضور الزام به ادامه‌اش را ایجاب می‌کند (این جملهٔ آخر از نظر دستوری به احتمال زیاد اشتباه است، اما یک جوری سنگین است و خوشم می‌آید بنویسمش و حوصله‌ٔ تحقیق در مورد درست یا غلط بودنش را هم ندارم...). امروز حس کردم تا وقتی زنده‌ام باید به نوعی ادامه‌ٔ ماجرای زندگی‌ام را در این جا ثبت کنم. یک وبلاگ ناتمام مثل یک کتاب داستان ناتمام است- حتی بدتر. وبلاگ – حداقل این وبلاگ – چکیده‌ای واقعی از زندگی یک انسان واقعی است نه داستان‌هایی ساخته و پرداخته شده. درد‌هایش، خوشی‌هایش، امید‌ها و ناامیدی‌هایش همه واقعی هستند... و شاید آدم‌هایی که انتخابی یا تصادفی به اینجا سر می‌زنند بخواهند بدانند بر سر این آدم چه آمد. شاید بعد از خواندن نوشته‌های سال‌های دور بپرسند او با زندگی‌اش چه کرد؟ با التهاب‌ها، ترس‌ها و امید‌هایش چه کرد؟ شاید حتی این تجربه‌ها، این داستان‌های واقعی به درد کسی بخورد. امروز حس کردم دلم می‌خواهد بنویسم و باید بنویسم. باید تا لحظه‌ای که زنده‌ام این پروژه را هم زنده نگه دارم. 
نمی‌دانم... شاید هم بیشتر این تصمیم به خاطر این آهنگ باشد که دارد مدام  در گوشم تکرار می‌شود:  Air Supply- I want to give it all ... به زودی معلوم خواهد شد.


  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦


از سر بیکاری، در یک عصر داغ تابستانی

 

وبلاگ عزیز خاک گرفته ام... انگار به یک خونه ی قدیمی وارد شدم؛ پُر از خاطرات و  صداهایی از گذشته. بُغض بسیار ویژه ای (در حد یک ساندویچ ویژه تهیه شده در اغذیه فروشی های میدان انقلاب) گلویم رو فشار می ده و نمی دونم همین جوری اینجوری بنویسم «نمی دونم» یا لحنم رو عوض کنم و بنویسم «نمی دانم». آخرین بار که حسی مشابه با حس این لحظه ام داشتم وقتی بود که رفتم خونه ی مادربزرگم؛ یک خونه ی قدیمی توی محله ی سرچشمه ی اصفهان. سالها بود به حال خودش رها شده بود و بالاخره فروخته بودنش. رفتیم تا برای آخرین بار ببینیمش - دم غروب رسیدیم به خونه ای که تخریبش رو انتظار می کشید. توی گرگ و میش ازش چند تا عکس گرفتم که به درد تبلیغ جن گیر 2 می خوره اگر زمانی ساخته بشه...
اگر اون موقع پول داشتم دلم می خواست سهم همه خاله ها و دائی ها  رو بخرم و خونه رو بازسازی کنم؛ نذارم خراب بشه. یه فانتزی داشتم که خونه رو تبدیل کنم به یه فرهنگسرای کوچیک... یه جا که کافه و گالری داشته باشه و چند تا هم اتاق برای برگزاری کلاس و این جور بازیا. می خواستم یه سرویس شاتل هم بذارم از سر خیابون ابن سینا تا دم در خونه که پیاده ها سختشون نشه اومدن اون همه کوچه پس کوچه -یه ژیان قرمز با یه آقای راننده ی میون سال، لاغر و به شدت لوده. هنوز هم کل تصویر حسابی باعث تفریحم می شه.
خونه ی مادربزرگم رو نتونستم نجات بدم؛ آه در بساط نداشتم. حتی نشد که یه جوری اون سرستون ها یا درهای چوبی اش رو حفظ کنم.
 شاید این وبلاگ رو بتونم نجات بدم... هنوز یه کمی کلمه توی مغزم دارم.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
برچسب :


هستم، پس هستم.

 

ماجرا مدتی بود که در من زندگی می‌کرد، اما آن وقتی بالازد که من چند روزی
رفتم سفر. آنجا در سفر کارهای متفاوتی کردم. مثلا اینکه به یک سگ حامله‌ی
تنهای‌ گرسنه یک جوری توجه نشان‌دادم که انگار از دوستان قدیمی و عزیزم
است. یا اینکه روی شن‌های داغ ساحل نشستم و در حالی که در یک طرفم
خورشید غروب می‌کرد و در طرف دیگرم ماه بالا می‌آمد برای خودم با صدای بلند
ذکرگفتم. در تاریکی،کوچه‌های قدیمی شهری که نمی‌شناختم را قدم‌زنان طی
کردم و آنچنان با دل و جانم خاطرات همراهانم را از آن کوچه‌ها گوش‌دادم که
حالا حس می‌کنم همه‌ی آنها را زندگی کرده‌ام.

وقتی که برگشتم دیدم دیگر احتیاجی ندارم گودر بخوانم؛ نه پوست داغ آن
سگ بود، نه گرمای ماسه‌های ساحل را داشت.  کم‌کم فهمیدم حرفی هم
ندارم که بنویسم تا کسی بخواند و‌ خواندن آنچه بقیه می‌نویسند هم چندان
تاثیر خوبی روی روده‌هایم ندارد. فیس بوک هم نباشد خیلی حالم بهتر است؛
و چه جالب که اگر چهار روز هم ایمیل چک نکنم باز زنده می‌مانم. در کل هرچه
کمتر "اطلاع" پیدا کنم انگار بیشتر زندگی می‌کنم و هر چه کمتر "خبرها" را
بخوانم بیشتر یادم می‌ماند روی اسکناس‌ها بنویسم.


بعد یک روز به خودم آمدم دیدم ماجرا بُعد‌های دیگری پیدا کرده. دیدم دیگر نیازی
ندارم بدانم فلان آدم که یک دوره‌ای با او صمیمی بوده‌ام و حالا در فلان ینگه‌ی
دنیا فلان جور زندگی را دارد حالش چه‌طور است، یا اینکه بداند که من به فکرش
هستم و تولدش یادم نرفته. فهمیدم که مجبور نیستم تا زنده هستم و آنها هم
زنده‌اند از آنها خبر بگیریم و به آنها از خودم خبر بدهم. اگر به یاد کسی هستم
برای خودم است، و به آن آدم ارتباطی پیدا نمی‌کند.

وقتی دست از این کارها و حفظ این کوره‌ ارتباط‌ها برداشتم در یک جاهای دیگر
زندگی‌ام تغییرات جالبی اتفاق افتاد. مثلا اینکه توانستم همکار بدخُلقم را هر
روز اول صبح سفت بغل کنم و شب‌ها به جای خواب‌های چرت و پرت دیدن
خواب‌های باحالی ببینم مثل سفری سبک‌بالانه به خارج از منظومه‌ی شمسی.
از طرف دیگر با گربه‌های محل هم ارتباطم خیلی بهتر شد و وقت بیشتری پیدا
کردم که در کوچه و بازار به طور فعال بچه‌های مردم را ببینم و صرف بودنشان در
این جهان آنها را تحسین‌کنم و احیانا قربان صدقه‌‌شان بروم. تازه به کشف هشت
گونه گیاه جدید در همین خیابان خودمان نائل آمدم و فهمدیم که در همین یک
وجب باغچه‌ی پر از آشغال روبروی خانه‌مان هم بارهنگ می‌روید. عالی نیست؟

این روزها خیلی شبیه بچه‌گی‌هایم شده‌ام. خیلی زودتر خوشحال می‌شوم و
خیلی عمیق‌تر می‌خوابم و مزه‌ها را خیلی بیشتر حس می‌کنم. شب‌ها چشمم
را می‌دوزم به ستاره‌ی فسفری که بالای آینه در تاریکی جان می‌گیرد و لبخند به
لب به خواب می‌روم. صبح‌ها که بیدار می‌شوم مضطرب نیستم،دلم مثل
سرکه نمی‌جوشد، یادم می‌آید که قرار نیست دنیا را نجات بدهم، کامل‌ترین دختر
شهر باشم یا دنبال آدم‌های غایب بدوم و بگویم که دوستشان دارم و برایم مهم
هستند. هستم، به حال خودم، برای خودم، کنار آنهایی که درست همین حالا
دور و برم هستند. به قول دِرِک " بازی تمام شد آقای آلبرت". خیلی از بازی‌ها
برای من تمام شده‌اند. حالا زندگی کردن را شروع کرده‌ام و از این بابت سخت
خوشحالم.

این است که دستم را از سر شعر پایین برنداشتم این چند وقت. و این را هم
اگر نوشتم برای پیغام تو بود، برای تویی که در گذشته‌هایی. برای چشم‌هایت
و سلام ساکت‌شان از کنج کافه، برای اجباری که دیگر در من نیست برای جواب
دادنشان.  برای این که یک وقت خدایی نکرده نروی گروس را به زحمت یک شعر
جدید بیندازی. برای اینکه بدانی که می‌دانم، و بدانی که انتخابم زندگی‌است
و زندگی می‌تواند چیزی غیر از این بازی‌های زندگی‌نما باشد.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
برچسب :


 

 

...
ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم
این‌بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

 

گروس عبدالملکیان

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
برچسب :


El Cuerpo del Deseo

 

به پسر بچه‌ی نه ساله می‌گم یه کلمه می‌گی که با D شروع بشه؟
حالا با کارت و شعر و رقص و آواز و هزار ترفند دیگه حداقل ده تا کلمه
خیلی ساده کارکردیم با هم همین یه دقیقه پیشش. یه دستش رو
می‌زنه زیر چونه‌اش، یه دستش رو می‌ذاره روی میز، چشم‌هاش رو
می‌دوزه به سقف، بعد از کلی تفکر و تعمق آخر سر می‌گه: Donoso.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠
برچسب : کمک!


روندگان

 

نشستیم فکرکردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر این تابستان بخواهیم
برای هر کسی که از این مملکت کوچ‌می‌کند آش پُشت‌پا بپزیم و آن همه
نخود و لوبیا و عدس بخوریم ایران را حتما در خطر یک انفجار بزرگ حاصل
از نشت گاز قرار خواهیم‌داد... از بس که تعدادشان زیاد است؛
از بس که لودگی می‌کنیم که غم دل‌مان یادمان برود.
از بس که بد می‌کنند.
از بس که تنها و تنهاتر می‌شویم اینجا.
از بس که  الکی می‌خندیم که این اشک‌ها نریزند پایین...

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
برچسب :


--


برق نیست. سه بعد از ظهر است. روی تخت دراز کشیده‌ام و سعی می‌کنم
به گرما فکرنکنم. کمی خواب‌آلود شده‌ام اما یک صدای مزاحم در پس زمینه‌ی
ذهن نیمه هشیارم هست که آن را مجبور می‌کند در همین بعد از ظهر گرم و
بی‌انصاف پرسه‌بزند. بین خواب و بی‌خوابی آنقدر وول می‌خورم تا بی‌خوابی
غلبه می‌کند.ساعت را نگاه می‌کنم. درست شصت دقیقه است که صدا
نمی‌گذارد بروم.

صدا. صدای دزدگیر یک ماشین. به تراس می‌روم و نگاه می‌کنم. یکی از آن
دوتایی است که درست پایین ساختمان ما پارک‌شده. جریان شدیدی از خون
در سر و دست‌هایم حس می‌کنم و ضربان قلبم بالا می‌رود. گلدان سفالی
کنار دستم بدجور وسوسه‌ام می‌کند. خودم  را راضی‌می‌کنم که نمی‌دانم
کدام یکی از آن دو تاست. نفس بلندی می‌کشم و به اتاق برمی‌گردم. یک
کاغذ آ-چهار، یک خودکار، سررسید به عنوان زیردستی و یک حلقه چسب
نواری . مانتو را می‌کشم به تنم و روسری را به سرم و  می‌روم پایین. آفتاب
ناجور داغ است و صدای دزدگیر ماشین به طرز عجیبی گوش خراش. به
ساختمان‌های اطراف نگاه می‌کنم ببینم کسی دیگر هم آمده بیرون فکری
بکند؟

خانه‌ی روبروی ما که ماشین درست زیر پنجره اش است از زور گرما پنجره‌ها
را باز کرده. می‌توانم تجسم کنم پرده ی گوش هر کس که در آن اتاق باشد از
آن صداهای زیر و بم و عجیب و غریب چه حال ناخوشی دارد. اما تعجب می‌کنم
که چرا صاحب گوش‌ها به این فکر نیفتاده که برای آرامش گوشش دست
به‌کارشود ؛ کاری‌بکند. شاید نمی‌داند یا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد. نمی‌دانم.
خودکار را می‌گذارم روی کاغذ و به این فکر می کنم که چه بنویسم؟ پیغامی
که توهین آمیز نباشد، قاطع باشد، وضعت و حق ما به عنوان آدم های این
کوچه را هم خوب به راننده حالی کند. دستم میِ‌لرزد. بیشتر وقت‌هایی که
می‌خواهم از حق خودم دفاع‌کنم دستم که هیچ، همه‌ی بدنم می لرزد.
همیشه با وجود لرزش ایستاده ام و دفاع کرده ام. کلمه‌ها می‌آیند روی کاغذ
و جمله‌های به نسبت قابل قبولی روی کاغذ نقش می‌بندند.
چسب می‌زنم بالا و پایین ورقه، با احتیاط نزدیک ماشین سیاه می‌شوم. انگار
که یک صحنه‌ی جنایت است و من باید هیچ تاثیری روی آن نگذارم . کاغذ را
می‌چسبانم به شیشه‌ی جلو سمت راننده.


با خونسردی برمی‌گردم سمت خانه. چسب و خودکار و کلید در دستم، از
پله‌ها می‌آیم بالا. راه پله از شدت گرما جهنم است. نفسم می‌گیرد. به این
فکر می‌کنم که وقتی راننده آن دزدگیر ابله را با آن تنظیمات ابلهانه‌تر روی
ماشینش نصب‌کرده آیا یک لحظه به دیگران، آسایش دیگران و چیزهایی از
این دست فکر کرده؟ می‌رسم بالا. هنوز یک کار ناتمام هست. گوشی را
برمی‌دارم و زنگ می‌زنم به صد و ده. ماجرا را می‌گویم. آدرس می‌گیرد که
نیرو بفرستد خاموشش کنند. احساس می‌کنم هر کاری وظیفه‌ام بوده انجام
داده‌ام و حالا فقط در مقابل خودم مسئولم – اینکه خودم را آرام کنم. صدا
هنوز می‌آید اما حالا که می‌دانم من کار خوده‌ام را کرده‌ام به گوشم آنقدر
زجرآور نیست دیگر. هوای خانه داغ است. لیوان برمی‌دارم و می‌روم سراغ
یخچال. لیوان را فشار می‌دهم به آن چشمه‌ی باریک پلاستیکی تا از آب
پُرش کند. حواسم به پنجره و صدای بیرون است. یعنی صد و ده کی می‌آید؟
راننده پیغام را که بخواند چه واکنشی نشان می‌دهد؟  سر برمی‌گردانم تا
لیوان را به دهنم نزدیک‌کنم. خالی است. یادم رفته بود...برق نیست.


  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥
برچسب :


آزموده

 

یه آدم‌هایی رو می‌ذاری کنار توی زندگی‌ات، بعد مثلا یه سال دو سال بعد
یه روز که حس خیلی گوگولی نسبت به زندگی داری از خودت می‌پرسی:
اِه  چراه من دیگه با فلانی معاشرت نکردم راستی؟ بعد یه تماسی با یارو
می‌گیری، شاید اصلا یه قراری هم بذاری... بعدش آخر اون تماسه یا قراره
با یه لحن خیلی عجیب و عبرت‌آمیزی که نمی‌شه خوب توضیحش داد به
خودت می‌گی: آهان ... یادم اومد چرا گذاشته بودمش کنار.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
برچسب :


نفرین‌های تهران بزرگ

 

لعنت روزانه‌ی خدا بر آن کس که دزدگیر ماشین را اختراع کرد.
لعنت شبانه‌روزی خدا بر آن کس که دزدگیر ماشین را وارد ایران کرد.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
برچسب :


:-‌؟

 

ژانر: این ایرانی‌هایی که می‌رن خارج از ایران بعد به ایرانی‌های دیگه‌ای
که اونجا می‌بینن می‌گن "تو که قیافه‌ات دادمی‌زنه ایرانی‌ هستی".

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
برچسب :


And he lay down in the grass and cried

 

ده، دوازده سال پیش بود. من اولین ترم دانشگاه را می‌گذراندم  و تلاطم‌های
روحی‌ام آنقدر شدید بود که می‌شد با قدرتش یک سونامی تمام عیار کف یک
اقیانوس راه انداخت. در حوزه‌ی فردی و خانوادگی و اجتماعی تقریبا هرکاری
که می‌کردم همیشه یک دنیا حرف و حدیث و کشمکش با خودش همراه داشت.
و بدتر از همه هم این روابط انسانی یا بهتر بگویم روابط رمانتیک بود که بیش از
حد پیچیده به‌نظر می‌رسید. آدم یا داشت آسیب می‌زد یا آسیب می‌دید و درد
این ماجرا در هر حالت خیلی زیاد بود.

درست همان وقت‌ها بود که دوباره خوانی یکی از کتاب‌های محبوب کودکی
بین من و هم نسلی‌هایم باب شد و شازده کوچولو مثل کاسه‌ی آب یخی
شد که درست وسط  داغی کویر دست آدم داده‌باشند. خلق‌الله آن را به 
معنی واقعی کلمه می‌پرستیدند و چپ و راست گفته‌هایش را مثل  آیه‌های
یک کتاب مقدس برای هم نقل می‌کردند. بدجور مرجع شده‌بود. انگار که
سادگی و نگاه متفاوتش درمان تمام درد‌هایی بود که می‌کشیدیم و سپری
بود در برابر تیرهایی که چپ و راست از اندرون وبیرون به سمت‌مان پرتاب
می‌شد.

یکی از آیه‌های این کتاب که مورد عنایت خاص کاربران حوزه‌ی دل قرارگرفته
بود جمله‌ای بود که روباه قبل از خداحافظی به شازده کوچولو می‌گوید:
تو برای همیشه در برابر آن چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.

چه جمله‌ای بود! خیلی از آدم‌ها، از جمله خودم، مثل ضریح به آن آویزان شدند،
منتظر یک معجزه در روابط عشقی‌شان. خیلی‌ها آن را محکم کوبیدند به صورت
طرف مقابلشان. خیلی‌ها از مسئولیتی که از زیرش شانه خالی کرده بودند
احساس گناه کردند و شب‌ها خوابشان نبرد.

چه جمله‌ای بود! و البته با تمام احترامی که برای اگزوپری قا‌ئل بوده‌ام و
هستم باید اصلاح کنم : چه جمله‌ی چرتی بود!

من از دل دیگران و راه زندگی‌شان خبر ندارم اما از تجربه‌ی خودم می‌گویم
که از آن باری که این جمله را در هجده‌سالگی خواندم و روی قلب و مغزم
حک شد به طرز وصف‌ناپذیری در طول یک دهه درد‌کشیدم تا بالاخره از
سخت‌ترین راه‌ها فهمیدم تنها کسی که در این دنیا مسئول احساس آدم
است خودش است و بس. و خدا را شاهد می‌گیرم  از روزی که این واقعیت
را درک کردم به چه آرامشی در زندگی و روابطم رسیده‌ام و چه باری از روی
شانه‌های خودم و آدم‌های دور و برم برداشته‌ام!

جمله‌ی روباه عزیز بی‌شک خیلی رمانتیک، شاعرانه و آرمان‌گرایانه است و
اشک شوق به چشم هر انسان اخلاق‌گرایی می‌آورد. شاید در مورد خیلی
چیز‌ها هم صدق کند و  خیلی هم جمله‌ی بی‌ربطی نباشد. اما من به کاربرد
آن در حوزه‌ی روابط انسانی کاملا شک‌دارم و به نظرم کل این ماجرای اهلی
‌شدن و مسئولیت و این‌ها آن طور که در کتاب مطرح می‌شود فقط زمینه‌ی
 فرافکنی و در ادامه بیماری‌های روحی/روابطی را در آدم‌ها ایجاد می‌کند.

به این فکر می‌کنم که چه اتفا‌ق‌هایی در زندگی من می‌افتاد/ نمی‌افتاد اگر آن
دم آخر قبل از خداحافظی روباه زده‌بود پشت پسرک و گفته بود:
« ببین شازده، همه اینا که گفتم درست، ولی این هم از من به گوش بگیر که
هیش‌کی تو این دنیا مسئول احساس تو نیست... حالیته چی می‌گم؟ آدم
می‌باس خودش حواسش به خودش باشه. آدم خودش مسئول هر حس ریز و
درشته که داره ...حالا دیگه برو تا اشکم در نیومده ... سُفُردمت به خدا!»

حتم‌دارم دنیا جای خیلی بهتری می‌شد اگر هر کدام از ما مسئولیت زندگی،
تجربه‌ها و احساس‌مان را تمام و کامل به عهده می‌گرفتیم.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
برچسب :


ارابه هست و قایق هست ...

 

امروز از خواب که بیدارشدم همین‌جوری یک کتاب از قفسه برداشتم، همین‌جوری
یک صفحه‌اش را بازکردم، وقتی خواندم یادم‌آمد که در این دنیا هیچ‌چیز همین‌جوری
اتفاق نمی‌افتد:

" کشور آرمانی کشوری است کوچک با جمعیت کم.
  چنان خردمندانه اداره می‌شود که:
  مردمانش راضی هستند،
  از کار لذت می‌برند،
 و به استفاده از ابزارهایی که کار را کوتاه و سریع می‌کند رغبت ندارند،
 برای محاسبات روزانه به گرده‌زدن ریسمان‌ها اکتفا می‌کنند.
 
ارابه هست و قایق هست،
 اما برای ترک وطن مورد استفاده قرارنمی‌گیرد،
 اسلحه هست، اما به نمایش گذاشته نمی‌شود.
 خوراک‌ها مطبوع و ساده،
 لباس‌ها در عین سادگی دلپسند،
 خانه‌ها در امن و آرامش،
 و رفتار‌ها و عادت‌ها شادی آفرین.

گرچه کشور‌های هم‌جوار نزدیکند و بانگ‌های خروس‌ها و سگ‌ها
از دور شنیدنی،
مردمان به پیری می‌رسند،
خشنود از زیستن در وطن خود،
و بی‌نیاز از روی آوردن به کشور‌های دیگر."

استاد پیر - لائوتزو

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
برچسب :


 

 

برزیل و آرژانتین به سعی فروغ:
همیشه پیش از آنکه فکرکنی اتفاق می‌افتد.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
برچسب :


 

 

دیشب حداقل هشتصد و چهل میلیون نفر (در قاره‌ی آفریقا) به اضافه‌ی سه
نفر (درخونه‌ی ما) داشتن سفت و سخت دعا می‌کردن غنا ببره، خونه‌پُرش
ده میلیون نفر دست به دامن خدا‌بودن برای بُرد اروگوئه. بعد اگه غنا می‌برد
یه قاره‌ی هشتصد و چهل میلیون نفری خوشحال می‌شدن (حالا ما سه نفر
هیچی) و میون این همه جنگ و بدبختی شاید این برد یه کم به هم بیشتر
وصلشون می‌کرد. بعد تازه غنا خیلی هم بهتر بازی‌کرد و اروگوئه چپ و راست
خطاکرد و اصلا هم هیج‌جای بازیش fair  نبود. تازه مهرداد از یه یارو تو کافه
شنیده که اروگوئه معروفه به خاطر تولید کوکائین که این‌هم خودش خیلی کار
زشت و ضایعی هست و این‌ها.
اون وقت من یه سوالی از دیشب تا حالا برام پیش اومده و اونم اینه که خدا،
یا نیروی کائنات یا شعور کیهانی، حالا هر کی به هر چی اعتقاد داره و اسم
اون رو هر چی که گذاشته، چطوری کار می‌کنه که غنا باخت؟ یعنی واقعا هر
جور حساب کنی (حق و عدالت، تاثیر‌گذاری انرژی، خواست جمعی، تجسم
خلاق و ...) واقعا باید غنا می‌برد غیر از اینه؟ بنده از این دست نیروهای مافوق
می‌خوام یه سری به خودشون بزنن ... بشینن تو سکوت کلاهشون رو قاضی
‌کنن.

واقعا که.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
برچسب :


The Secret - نسخه‌ی سیاسی ویژه‌ی ایران

 

یادم می‌آد اون قدیم‌ندیما زمان نوجَوونیمون، همون وقت که شماره‌ها هفت‌تایی
بود و تلفن‌ها لو نمی‌دادن کی پشت خطه، زنگ‌می‌زدیم به دخترخاله‌هه گوشی
رو که برمی‌داشت با یه لحن مستحجنی می‌گفتیم: الو آفت‌جون خودتی؟ اون‌م
همیشه ایضا با همون لحن جواب‌می‌داد: اوا فتنه جون قربونت برم خوبی؟
به خیالمون خیلی باحال و کول بودیم... چیزی از قدرت کلام و این‌ها کسی به
ما نگفته بود آخه؛ که هرچی به زبون بیاری یه روزی تبدیل به حقیقت می‌شه
توی زندگی‌ات.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠


ما و ما

 

پشت چراغ خطر میرداماد به شریعتی هستیم، همون‌جا که مدت‌ها پاتوق
اون خانم میانسالی بود که گل می‌فروخت، بعد هم اون پیرمرد خیلی لاغره
که کت و شلوار می‌پوشید،‌ موهای کم‌پشتش رو به سمت راست آبشونه
می‌کرد و روی سرش می‌چپوند و با یه دسته کتاب که روی هم گذاشته بود
راه می‌افتاد بین ماشین‌ها - با چشم‌های غایب و پر از درد.
این یکی که امشب اینجاست حتم دارم گذریه. یه پسر چهارده‌، پونزده ساله
و لاغر با دندون‌هایی داغون و زیرچشم‌های گود رفته که هرچی هم سعی
کنه شنگول باشه و سرحال نشون بده باز فلاکتش رو فریاد می‌زنن. یه ظرف
شیشه‌ پاک‌کن گلرنگ گرفته یه دستش، یه تیکه پارچه دست دیگه‌اش. با
حرکاتی که آدم رو یاد شاطر‌ نون‌وایی می‌اندازه می‌ره سر ماشین کناری.
می‌گه بکشم؟ پسر راننده سرتکون می‌ده بالا که نه. اون باز هی می‌گه پاک
کنم؟ بکشم؟ و پسر باز سر تکون می‌ده که نه.
از پسره که ناامید می‌شه می‌آد سراغ ما. مثل همیشه اضطراب می‌گیرم.
قلبم تندتند می‌زنه. اضطراب نه از ترس، یا خشم یا بی‌حوصلگی . اضطراب
از شرم. از شرم روبرو شدن با موجودی که هیچ فرقی با من نداره، موجودی
که در نهایت جزوی از منه و من جزوی از اون. با همون صدای خش‌داری که
از بین دندون‌های داغونش می‌آد بیرون به مامان می‌گه: بکشم؟ مامان با
صدایی از جنس شرم من می‌گه: بکش... بکش پسرم. انگار توی این نقطه
از زمین - سر این چهار راه سرگردونی - تنها کاری که می‌شه کرد اینه که
تسلیم شد.انگار این حداقل کاریه که می‌شه کرد: گذاشت که بکشه.

می‌کشه، شیشه پاک‌کن می‌زنه و محکم دستمال می‌کشه. رد دستمالش
می‌افته روی شیشه. دهنم باز می‌شه و می‌گم: حالا کثیف‌تر از قبل می‌شه!
و خودم جا می‌خورم. از جمله‌ام - از لحنی که دارم. مامانم می‌گه: عیب‌نداره
بذار بشه . نمی‌فهمم چرا این حرف رو زدم. حس درونم کجا و حرفی که از
دهنم در اومد. می‌آم گیر بدم به خودم اما ترجیح می‌دم رها کنم. یادم می‌‌آد
عادته. عادتی که از فرهنگ طبقه‌ی نیمه مرفه شهری به‌هم به ارث رسیده.
که وقتی شرمه می‌زنه بالا مثل یه دیوار دفاعی غربزنیم، ایراد بگیریم، پشت
چشم نازک‌کنیم و مدعی شیم سر آرامش و سکون زندگی‌‌مون که یه لحظه
به هم خورده. رها می‌کنم خودم رو و حواس و انرژی‌ام رو می‌آدم به اون خودی
که داره با اون اصرار و جدیت شیشه ماشین مادرش رو پاک می‌کنه. می‌خوام
با تمام وجودم موجودیتش رو تایید کنم. اینکه هست. به صورتش نگاه می‌‌کنم
و دلم می‌خواد نگاهش برخورد کنه با نگاه من. که توی نگاه من بخونه که من
می‌دونم که هست، که می‌بینمش، که وجودش با همین حال و وضع هم تایید
و تمجید می‌شه.
حواسش به من نیست اما. می‌خواد شیشه‌ی ماشین مامانش رو خیلی
خوب تمیز کنه. چراغ داره سبز می‌شه. پولش آماده‌اس. مامان‌مون می‌گه:
دستت درد نکنه پسرم... آینه رو دیگه نمی‌خواد. پسرش خم می‌شه، یه
پِسی از گلرنگ می‌زنه به آینه و می‌گه: اصلش آینه‌اس حاج‌خانوم... اصلش
آینه‌اس.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
برچسب :


 

 

با این وضعی که داره پیش می‌ره فکرکنم به زودی توی شمال‌ تهران مغازه‌ی
دیگه‌ای جز این سه تا پیدا نشه:بانک - شاورما - بنتون.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
برچسب :


 

 

با خودت می‌گی می‌شینم فوتبال نگاه می‌کنم یه نود دقیقه ذهنم از اوضاع
و احوال و شرایط دور می‌شه، بعد زرت زرت تبلیغ این بنگاه‌ها و موسسه‌های
مالی با اون اسم‌های ملکوتی‌شون از زیر و بالا و گوشه‌ی تصویر رد می‌شن.
بعد مگه می‌شه فکر نکرد به این که این موسسه‌ها چی شد که عین یه کنه
افتادن به جون اقتصاد مملکت؟ مگه می‌شه فکر نکرد به اینکه سر همه‌‌شون
به کجا وصله؟ مگه می‌شه آدم سقوط بازار سهام داخلی یادش نیاد؟ و اینکه
مردم چاره‌ای نداشتن جز اینکه سرمایه‌های کوچیکشون رو بسپرن به بانک؟
می‌شه یاد آدم نیاد که سود سپرده‌ی بانک‌ها رو چه‌جوری زدن ترکوندن و اون
وقت این موسسه‌ها عین قارچ سبز شدن و یه سود‌های عجیبی دادن و عین
یه سرطان ناجور پیشرفت کردن؟
نمی‌شه به خدا... نمی‌شه یاد آدم نیاد وقت‌هایی رو که آدم می‌خواسته به
دور و بری‌هاش بفهمونه که پول‌هاشون رو اینجاها نذارن سپرده، که این‌ها بعد
همون چماق‌هایی می‌شه که می‌خوره توی سر ملت. نمی‌شه از یاد آدم بره
که خیلی‌ها می‌دونن، اما چاره‌ای ندارن ... که وضعیت یه جوری شده که همون
چند‌هزار تومان بیشتر در ماه چقدر براشون مهمه و توی زندگی‌شون اثر داره.

نمی‌شه... وقت فوتبال هم نمی‌شه از یه سری فکر‌ها فرار کرد. اینه که وسط
اون همه هیجان باز هم آدم آه می‌کشه؛یه آه خیلی بلند از تهِ یه دل پر از درد.

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
برچسب :


 

 

توی رستوران پسر بچه‌‌ی هفت،هشت ساله بسته‌ی سُس رو به طرف
باباش گرفت و گفت: بابا ببین این تاریخش گذشت نکرده باشه ...

 

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
برچسب :


 

 

ساعت ٢ بعد از ظهر یکی از روز‌های آخر خرداد. داریم از حقانی می‌پیچیم
سمت مدرس جنوب. رادیو خیلی اتفاقی روشنه. گروه کُر با همون صدای
مردونه و خشن همیشگی مثل چندین هزار روز قبل با استقامت می‌خونه:
ما مسلح به الله اکبریم ... ؛ و من برای اولین بار توی عمرم با تمام وجودم
می‌فهمم چی داره می‌گه.

  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
برچسب :