Here I am again

 

چهارشنبه سوری است. من خانه مانده‌ام. جای خاصی ندارم بروم. جایی هم نمی‌خواهم که بروم. آمدم از گوگل بپرسم چه‌طور می‌شود قالب یک وبلاگ را وصل کرد به یک دامنه‌ٔ شخصی- برای یک پروژه‌ٔ محیط زیستیکه سر از راهنمای پرشین بلاگ در آوردم. گرافیک این سایت حس و حال عجیبی در من ایجاد می‌کند–  نزدیک به یک دهه از عمرم، ساعت‌های  زیادی را اینجا سپری کردم. طبیعی است که وبلاگم را باز کردم و خواندم. همیشه همین طور است، چند مطلب آخر را می‌خوانم و بعد می‌روم سراغ یکی دو تا نوشته از آرشیو. هر بار می‌فهمم که چقدر از زمان آخرین نوشته تغییر کرده‌ام. همان‌ام و همان نیستم. امروز حس کردم دلم می‌خواهد بنویسم. واقعا دلم می‌خواهد مثل قدیم‌ها بنویسم. قدیم‌هایی که هیچ چیز دیگر نبود– هیچ کدام از این اپ‌ها و شبکه‌ها.

امروز حس کردم جدا از اینکه دلم می‌خواهد بنویسم، یک جورهایی وظیفه دارم که بنویسم– باید بنویسم. فکر کردم اگر می‌خواستم دیگر ننویسم باید کل این وبلاگ را پاک می‌کردم در این سال‌های گذشته اما هیچ وقت دلم نخواست چنین کاری کنم. این وبلاگ برایم مثل تجربه‌ٔ دیدن عکس‌های گذشته است: نگاه می‌کنیم و خودمان را هم می‌شناسیم هم نمی‌شناسیم و خیلی وقت‌ها از لباس‌ها و سر و شکل‌مان خنده‌مان می‌گیرد یا حتی خجالت می‌کشیم. همان‌طور که هیچ‌وقت هیچ عکسی را پاره نکردم، هیچ‌وقت حتی به پاک کردن این وبلاگ فکر هم نکردم.

پس هنوز هم جزئیاتی عجیب و خاص از زندگی یک آدم– یک زن ایرانی که سی و چند سال پیش به دنیا آمده– در این وبلاگ ثبت شده است. و همین حضور الزام به ادامه‌اش را ایجاب می‌کند (این جملهٔ آخر از نظر دستوری به احتمال زیاد اشتباه است، اما یک جوری سنگین است و خوشم می‌آید بنویسمش و حوصله‌ٔ تحقیق در مورد درست یا غلط بودنش را هم ندارم...). امروز حس کردم تا وقتی زنده‌ام باید به نوعی ادامه‌ٔ ماجرای زندگی‌ام را در این جا ثبت کنم. یک وبلاگ ناتمام مثل یک کتاب داستان ناتمام است- حتی بدتر. وبلاگ – حداقل این وبلاگ – چکیده‌ای واقعی از زندگی یک انسان واقعی است نه داستان‌هایی ساخته و پرداخته شده. درد‌هایش، خوشی‌هایش، امید‌ها و ناامیدی‌هایش همه واقعی هستند... و شاید آدم‌هایی که انتخابی یا تصادفی به اینجا سر می‌زنند بخواهند بدانند بر سر این آدم چه آمد. شاید بعد از خواندن نوشته‌های سال‌های دور بپرسند او با زندگی‌اش چه کرد؟ با التهاب‌ها، ترس‌ها و امید‌هایش چه کرد؟ شاید حتی این تجربه‌ها، این داستان‌های واقعی به درد کسی بخورد. امروز حس کردم دلم می‌خواهد بنویسم و باید بنویسم. باید تا لحظه‌ای که زنده‌ام این پروژه را هم زنده نگه دارم. 
نمی‌دانم... شاید هم بیشتر این تصمیم به خاطر این آهنگ باشد که دارد مدام  در گوشم تکرار می‌شود:  Air Supply- I want to give it all ... به زودی معلوم خواهد شد.


  
نویسنده : آلیس ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦