﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آليس در شگفتزار</title>
    <description>alice-in-wonderland's description</description>
    <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آلیس</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 13 Nov 2010 18:07:16 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>هستم، پس هستم.</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرا مدتی بود که در من زندگی می&amp;zwnj;کرد، اما آن وقتی بالازد که من چند روزی&lt;br /&gt;رفتم سفر. آنجا در سفر کارهای متفاوتی کردم. مثلا اینکه به یک سگ حامله&amp;zwnj;ی&lt;br /&gt; تنهای&amp;zwnj; گرسنه یک جوری توجه نشان&amp;zwnj;دادم که انگار از دوستان قدیمی و عزیزم&lt;br /&gt; است. یا اینکه روی شن&amp;zwnj;های داغ ساحل نشستم و در حالی که در یک طرفم &lt;br /&gt;خورشید غروب می&amp;zwnj;کرد و در طرف دیگرم ماه بالا می&amp;zwnj;آمد برای خودم با صدای بلند&lt;br /&gt; ذکرگفتم. در تاریکی،کوچه&amp;zwnj;های قدیمی شهری که نمی&amp;zwnj;شناختم را قدم&amp;zwnj;زنان طی&lt;br /&gt;کردم و آنچنان با دل و جانم خاطرات همراهانم را از آن کوچه&amp;zwnj;ها گوش&amp;zwnj;دادم که&lt;br /&gt;حالا حس می&amp;zwnj;کنم همه&amp;zwnj;ی آنها را زندگی کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی که برگشتم دیدم دیگر احتیاجی ندارم گودر بخوانم؛ نه پوست داغ آن&lt;br /&gt; سگ بود، نه گرمای ماسه&amp;zwnj;های ساحل را داشت.&amp;nbsp; کم&amp;zwnj;کم فهمیدم حرفی هم &lt;br /&gt;ندارم که بنویسم تا کسی بخواند و&amp;zwnj; خواندن آنچه بقیه می&amp;zwnj;نویسند هم چندان&lt;br /&gt; تاثیر خوبی روی روده&amp;zwnj;هایم ندارد. فیس بوک هم نباشد خیلی حالم بهتر است؛&lt;br /&gt; و چه جالب که اگر چهار روز هم ایمیل چک نکنم باز زنده می&amp;zwnj;مانم. در کل هرچه&lt;br /&gt; کمتر "اطلاع" پیدا کنم انگار بیشتر زندگی می&amp;zwnj;کنم و هر چه کمتر "خبرها" را &lt;br /&gt;بخوانم بیشتر یادم می&amp;zwnj;ماند روی اسکناس&amp;zwnj;ها بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بعد یک روز به خودم آمدم دیدم ماجرا بُعد&amp;zwnj;های دیگری پیدا کرده. دیدم دیگر نیازی&lt;br /&gt;ندارم بدانم فلان آدم که یک دوره&amp;zwnj;ای با او صمیمی بوده&amp;zwnj;ام و حالا در فلان ینگه&amp;zwnj;ی&lt;br /&gt;دنیا فلان جور زندگی را دارد حالش چه&amp;zwnj;طور است، یا اینکه بداند که من به فکرش&lt;br /&gt;هستم و تولدش یادم نرفته. فهمیدم که مجبور نیستم تا زنده هستم و آنها هم&lt;br /&gt;زنده&amp;zwnj;اند از آنها خبر بگیریم و به آنها از خودم خبر بدهم. اگر به یاد کسی هستم&lt;br /&gt;برای خودم است، و به آن آدم ارتباطی پیدا نمی&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی دست از این کارها و حفظ این کوره&amp;zwnj; ارتباط&amp;zwnj;ها برداشتم در یک جاهای دیگر&lt;br /&gt;زندگی&amp;zwnj;ام تغییرات جالبی اتفاق افتاد. مثلا اینکه توانستم همکار بدخُلقم را هر&lt;br /&gt;روز اول صبح سفت بغل کنم و شب&amp;zwnj;ها به جای خواب&amp;zwnj;های چرت و پرت دیدن&lt;br /&gt;خواب&amp;zwnj;های باحالی ببینم مثل سفری سبک&amp;zwnj;بالانه به خارج از منظومه&amp;zwnj;ی شمسی.&lt;br /&gt;از طرف دیگر با گربه&amp;zwnj;های محل هم ارتباطم خیلی بهتر شد و وقت بیشتری پیدا&lt;br /&gt;کردم که در کوچه و بازار به طور فعال بچه&amp;zwnj;های مردم را ببینم و صرف بودنشان در&lt;br /&gt; این جهان آنها را تحسین&amp;zwnj;کنم و احیانا قربان صدقه&amp;zwnj;&amp;zwnj;شان بروم. تازه به کشف هشت&lt;br /&gt;گونه گیاه جدید در همین خیابان خودمان نائل آمدم و فهمدیم که در همین یک&lt;br /&gt;وجب باغچه&amp;zwnj;ی پر از آشغال روبروی خانه&amp;zwnj;مان هم بارهنگ می&amp;zwnj;روید. عالی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها خیلی شبیه بچه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;هایم شده&amp;zwnj;ام. خیلی زودتر خوشحال می&amp;zwnj;شوم و&lt;br /&gt;خیلی عمیق&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;خوابم و مزه&amp;zwnj;ها را خیلی بیشتر حس می&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp;شب&amp;zwnj;ها چشمم&lt;br /&gt;را می&amp;zwnj;دوزم به ستاره&amp;zwnj;ی فسفری که بالای آینه در تاریکی جان می&amp;zwnj;گیرد و لبخند به&lt;br /&gt;لب به خواب می&amp;zwnj;روم. صبح&amp;zwnj;ها که بیدار می&amp;zwnj;شوم مضطرب نیستم،دلم مثل&lt;br /&gt; سرکه نمی&amp;zwnj;جوشد، یادم می&amp;zwnj;آید که قرار نیست دنیا را نجات بدهم، کامل&amp;zwnj;ترین دختر&lt;br /&gt;شهر باشم یا دنبال آدم&amp;zwnj;های غایب بدوم و بگویم که دوستشان دارم و برایم مهم&lt;br /&gt; هستند. هستم، به حال خودم، برای خودم، کنار آنهایی که درست همین حالا &lt;br /&gt;دور و برم هستند.&amp;nbsp;به قول دِرِک " بازی تمام شد آقای آلبرت". خیلی از بازی&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt; برای من تمام شده&amp;zwnj;اند. حالا زندگی کردن را شروع کرده&amp;zwnj;ام و از این بابت سخت &lt;br /&gt;خوشحالم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این است که دستم را از سر شعر پایین برنداشتم این چند وقت. و این را هم &lt;br /&gt;اگر نوشتم برای پیغام تو بود، برای تویی که در گذشته&amp;zwnj;هایی. برای چشم&amp;zwnj;هایت&lt;br /&gt; و سلام ساکت&amp;zwnj;شان&amp;nbsp;از کنج کافه، برای اجباری که دیگر در من نیست برای جواب&lt;br /&gt; دادنشان.&amp;nbsp; برای این که یک وقت خدایی نکرده&amp;nbsp;نروی گروس را به زحمت یک شعر&lt;br /&gt; جدید بیندازی. برای اینکه بدانی که می&amp;zwnj;دانم، و بدانی که انتخابم زندگی&amp;zwnj;است&lt;br /&gt;و زندگی می&amp;zwnj;تواند چیزی غیر از این بازی&amp;zwnj;های زندگی&amp;zwnj;نما باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/802</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5815037</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5815037</guid>
      <pubDate>Sat, 13 Nov 2010 18:07:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... &lt;br /&gt;ما کاشفان کوچه&amp;zwnj;های بن&amp;zwnj;بستیم&lt;br /&gt;حرف&amp;zwnj;های خسته&amp;zwnj;ای داریم&lt;br /&gt;این&amp;zwnj;بار&lt;br /&gt;پیامبری بفرست&lt;br /&gt;که تنها گوش کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;گروس عبدالملکیان&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/799</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5618211</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5618211</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Sep 2010 21:33:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>El Cuerpo del Deseo</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پسر بچه&amp;zwnj;ی نه ساله می&amp;zwnj;گم یه کلمه می&amp;zwnj;گی که با D شروع بشه؟&lt;br /&gt;حالا با کارت و شعر و رقص و آواز و هزار ترفند دیگه حداقل ده تا کلمه&lt;br /&gt;خیلی ساده کارکردیم با هم همین یه دقیقه پیشش. یه دستش رو&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;زنه زیر چونه&amp;zwnj;اش، یه دستش رو می&amp;zwnj;ذاره روی میز، چشم&amp;zwnj;هاش رو&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;دوزه به سقف، بعد از کلی تفکر و تعمق آخر سر می&amp;zwnj;گه: Donoso.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/798</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5521220</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5521220</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 07:08:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روندگان</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشستیم فکرکردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر این تابستان بخواهیم&lt;br /&gt; برای هر کسی که از این مملکت کوچ&amp;zwnj;می&amp;zwnj;کند آش پُشت&amp;zwnj;پا بپزیم و آن همه&lt;br /&gt; نخود و لوبیا و عدس بخوریم ایران را حتما در خطر یک انفجار بزرگ حاصل&lt;br /&gt;از نشت گاز قرار خواهیم&amp;zwnj;داد... از بس که تعدادشان زیاد است؛&lt;br /&gt;از بس که لودگی می&amp;zwnj;کنیم که غم دل&amp;zwnj;مان یادمان برود.&lt;br /&gt; از بس که بد می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;از بس که تنها و تنهاتر می&amp;zwnj;شویم اینجا.&lt;br /&gt;از بس که&amp;nbsp; الکی می&amp;zwnj;خندیم که این اشک&amp;zwnj;ها نریزند پایین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/796</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5499551</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5499551</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Aug 2010 09:50:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>--</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;برق نیست. سه بعد از ظهر است. روی تخت دراز کشیده&amp;zwnj;ام و سعی می&amp;zwnj;کنم&lt;br /&gt; به گرما فکرنکنم. کمی خواب&amp;zwnj;آلود شده&amp;zwnj;ام اما یک صدای مزاحم در پس زمینه&amp;zwnj;ی&lt;br /&gt; ذهن نیمه هشیارم هست که آن را مجبور می&amp;zwnj;کند در همین بعد از ظهر گرم و&lt;br /&gt; بی&amp;zwnj;انصاف پرسه&amp;zwnj;بزند. بین خواب و بی&amp;zwnj;خوابی آنقدر وول می&amp;zwnj;خورم تا بی&amp;zwnj;خوابی &lt;br /&gt;غلبه می&amp;zwnj;کند.ساعت را نگاه می&amp;zwnj;کنم. درست شصت دقیقه است که صدا &lt;br /&gt;نمی&amp;zwnj;گذارد بروم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;صدا. صدای دزدگیر یک ماشین. به تراس می&amp;zwnj;روم و نگاه می&amp;zwnj;کنم. یکی از آن&lt;br /&gt; دوتایی است که درست پایین ساختمان ما پارک&amp;zwnj;شده. جریان شدیدی از خون&lt;br /&gt; در سر و دست&amp;zwnj;هایم حس می&amp;zwnj;کنم و ضربان قلبم بالا می&amp;zwnj;رود. گلدان سفالی&lt;br /&gt; کنار دستم بدجور وسوسه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;کند. خودم&amp;nbsp; را راضی&amp;zwnj;می&amp;zwnj;کنم که نمی&amp;zwnj;دانم&lt;br /&gt; کدام یکی از آن دو تاست. نفس بلندی می&amp;zwnj;کشم و به اتاق برمی&amp;zwnj;گردم. یک&lt;br /&gt; کاغذ آ-چهار، یک خودکار، سررسید به عنوان زیردستی و یک حلقه چسب&lt;br /&gt; نواری . مانتو را می&amp;zwnj;کشم به تنم و روسری را به سرم و&amp;nbsp; می&amp;zwnj;روم پایین. آفتاب&lt;br /&gt; ناجور داغ است و صدای دزدگیر ماشین به طرز عجیبی گوش خراش. به &lt;br /&gt;ساختمان&amp;zwnj;های اطراف نگاه می&amp;zwnj;کنم ببینم کسی دیگر هم آمده بیرون فکری&lt;br /&gt; بکند؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خانه&amp;zwnj;ی روبروی ما که ماشین درست زیر پنجره اش است از زور گرما پنجره&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt; را باز کرده. می&amp;zwnj;توانم تجسم کنم پرده ی گوش هر کس که در آن اتاق باشد از&lt;br /&gt; آن صداهای زیر و بم و عجیب و غریب چه حال ناخوشی دارد. اما تعجب می&amp;zwnj;کنم&lt;br /&gt; که چرا صاحب گوش&amp;zwnj;ها به این فکر نیفتاده که برای آرامش گوشش دست &lt;br /&gt;به&amp;zwnj;کارشود ؛ کاری&amp;zwnj;بکند. شاید نمی&amp;zwnj;داند یا نمی&amp;zwnj;تواند یا نمی&amp;zwnj;خواهد. نمی&amp;zwnj;دانم. &lt;br /&gt;خودکار را می&amp;zwnj;گذارم روی کاغذ و به این فکر می کنم که چه بنویسم؟ پیغامی&lt;br /&gt; که توهین آمیز نباشد، قاطع باشد، وضعت و حق ما به عنوان آدم های این&lt;br /&gt; کوچه را هم خوب به راننده حالی کند. دستم میِ&amp;zwnj;لرزد. بیشتر وقت&amp;zwnj;هایی که&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;خواهم از حق خودم دفاع&amp;zwnj;کنم دستم که هیچ، همه&amp;zwnj;ی بدنم می لرزد.&lt;br /&gt; همیشه با وجود لرزش ایستاده ام و دفاع کرده ام. کلمه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیند روی کاغذ &lt;br /&gt;و جمله&amp;zwnj;های به نسبت قابل قبولی روی کاغذ نقش می&amp;zwnj;بندند.&lt;br /&gt; چسب می&amp;zwnj;زنم بالا و پایین ورقه، با احتیاط نزدیک ماشین سیاه می&amp;zwnj;شوم. انگار&lt;br /&gt; که یک صحنه&amp;zwnj;ی جنایت است و من باید هیچ تاثیری روی آن نگذارم . کاغذ را &lt;br /&gt;می&amp;zwnj;چسبانم به شیشه&amp;zwnj;ی جلو سمت راننده. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;br /&gt; با خونسردی برمی&amp;zwnj;گردم سمت خانه. چسب و خودکار و کلید در دستم، از &lt;br /&gt;پله&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیم بالا. راه پله از شدت گرما جهنم است. نفسم می&amp;zwnj;گیرد. به این&lt;br /&gt; فکر می&amp;zwnj;کنم که وقتی راننده آن دزدگیر ابله را با آن تنظیمات ابلهانه&amp;zwnj;تر روی&lt;br /&gt; ماشینش نصب&amp;zwnj;کرده آیا یک لحظه به دیگران، آسایش دیگران و چیزهایی از &lt;br /&gt;این دست فکر کرده؟ می&amp;zwnj;رسم بالا. هنوز یک کار ناتمام هست. گوشی را&lt;br /&gt; برمی&amp;zwnj;دارم و زنگ می&amp;zwnj;زنم به صد و ده. ماجرا را می&amp;zwnj;گویم. آدرس می&amp;zwnj;گیرد که &lt;br /&gt;نیرو بفرستد خاموشش کنند. احساس می&amp;zwnj;کنم هر کاری وظیفه&amp;zwnj;ام بوده انجام&lt;br /&gt; داده&amp;zwnj;ام و حالا فقط در مقابل خودم مسئولم &amp;ndash; اینکه خودم را آرام کنم. صدا &lt;br /&gt;هنوز می&amp;zwnj;آید اما حالا که می&amp;zwnj;دانم من کار خوده&amp;zwnj;ام را کرده&amp;zwnj;ام به گوشم آنقدر &lt;br /&gt;زجرآور نیست دیگر. هوای خانه داغ است. لیوان برمی&amp;zwnj;دارم و می&amp;zwnj;روم سراغ&lt;br /&gt; یخچال. لیوان را فشار می&amp;zwnj;دهم به آن چشمه&amp;zwnj;ی باریک پلاستیکی تا از آب&lt;br /&gt; پُرش کند. حواسم به پنجره و صدای بیرون است. یعنی صد و ده کی می&amp;zwnj;آید؟&lt;br /&gt; راننده پیغام را که بخواند چه واکنشی نشان می&amp;zwnj;دهد؟&amp;nbsp; سر برمی&amp;zwnj;گردانم تا&lt;br /&gt; لیوان را به دهنم نزدیک&amp;zwnj;کنم. خالی است. یادم رفته بود...برق نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/795</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5365924</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5365924</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Jul 2010 09:49:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آزموده</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه آدم&amp;zwnj;هایی رو می&amp;zwnj;ذاری کنار توی زندگی&amp;zwnj;ات، بعد مثلا یه سال دو سال بعد&lt;br /&gt; یه روز که حس خیلی گوگولی نسبت به زندگی داری از خودت می&amp;zwnj;پرسی:&lt;br /&gt; اِه&amp;nbsp; چراه من دیگه با فلانی معاشرت نکردم راستی؟ بعد یه تماسی با یارو&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;گیری، شاید اصلا یه قراری هم بذاری... بعدش آخر اون تماسه یا قراره &lt;br /&gt;با یه لحن خیلی عجیب و عبرت&amp;zwnj;آمیزی که نمی&amp;zwnj;شه خوب توضیحش داد به &lt;br /&gt;خودت می&amp;zwnj;گی: آهان ... یادم اومد چرا گذاشته بودمش کنار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/794</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5353037</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5353037</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Jul 2010 17:06:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نفرین‌های تهران بزرگ</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لعنت روزانه&amp;zwnj;ی خدا بر آن کس که دزدگیر ماشین را اختراع کرد.&lt;br /&gt;لعنت شبانه&amp;zwnj;روزی خدا بر آن کس که دزدگیر ماشین را وارد ایران کرد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/792</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5340138</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5340138</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Jul 2010 06:56:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>:-‌؟</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژانر: این ایرانی&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;رن خارج از ایران بعد به ایرانی&amp;zwnj;های دیگه&amp;zwnj;ای&lt;br /&gt;که اونجا می&amp;zwnj;بینن می&amp;zwnj;گن "تو که قیافه&amp;zwnj;ات دادمی&amp;zwnj;زنه ایرانی&amp;zwnj; هستی".&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/791</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5323667</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5323667</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Jul 2010 15:29:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>And he lay down in the grass and cried</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ده، دوازده سال پیش بود. من اولین ترم دانشگاه را می&amp;zwnj;گذراندم&amp;nbsp; و تلاطم&amp;zwnj;های&lt;br /&gt;روحی&amp;zwnj;ام آنقدر شدید بود که می&amp;zwnj;شد با قدرتش یک سونامی تمام عیار کف یک&lt;br /&gt; اقیانوس راه انداخت. در حوزه&amp;zwnj;ی فردی و خانوادگی و اجتماعی تقریبا هرکاری &lt;br /&gt;که می&amp;zwnj;کردم&amp;nbsp;همیشه یک دنیا حرف و حدیث و کشمکش با خودش همراه داشت.&lt;br /&gt;و بدتر از همه هم این روابط انسانی یا بهتر بگویم روابط رمانتیک بود که بیش از&lt;br /&gt; حد پیچیده به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. آدم یا داشت آسیب می&amp;zwnj;زد یا آسیب می&amp;zwnj;دید و درد&lt;br /&gt; این ماجرا در هر حالت خیلی زیاد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست همان وقت&amp;zwnj;ها بود که دوباره خوانی یکی از کتاب&amp;zwnj;های محبوب کودکی &lt;br /&gt;بین من و هم نسلی&amp;zwnj;هایم باب شد و &lt;em&gt;شازده کوچولو&lt;/em&gt; مثل کاسه&amp;zwnj;ی آب یخی&lt;br /&gt;شد&amp;nbsp;که درست وسط &amp;nbsp;داغی کویر دست آدم داده&amp;zwnj;باشند. خلق&amp;zwnj;الله آن را به&amp;nbsp;&lt;br /&gt;معنی واقعی کلمه می&amp;zwnj;پرستیدند و چپ و راست گفته&amp;zwnj;هایش را مثل &amp;nbsp;آیه&amp;zwnj;های&lt;br /&gt; یک کتاب مقدس برای هم نقل می&amp;zwnj;کردند. بدجور مرجع شده&amp;zwnj;بود. انگار که &lt;br /&gt;سادگی و نگاه متفاوتش درمان تمام درد&amp;zwnj;هایی بود که می&amp;zwnj;کشیدیم و سپری&lt;br /&gt; بود در برابر تیرهایی که&amp;nbsp;چپ و راست از اندرون وبیرون به سمت&amp;zwnj;مان پرتاب&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از آیه&amp;zwnj;های این کتاب که مورد عنایت خاص کاربران حوزه&amp;zwnj;ی دل قرارگرفته&lt;br /&gt; بود جمله&amp;zwnj;ای بود که روباه قبل از خداحافظی به شازده کوچولو می&amp;zwnj;گوید:&lt;br /&gt; تو برای همیشه در برابر آن چیزی که اهلی کرده&amp;zwnj;ای مسئولی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه جمله&amp;zwnj;ای بود! خیلی از آدم&amp;zwnj;ها، از جمله خودم، مثل ضریح به آن آویزان شدند،&lt;br /&gt; منتظر یک معجزه در روابط عشقی&amp;zwnj;شان. خیلی&amp;zwnj;ها آن را محکم کوبیدند به صورت&lt;br /&gt; طرف مقابلشان. خیلی&amp;zwnj;ها از مسئولیتی که از زیرش شانه خالی کرده بودند &lt;br /&gt; احساس گناه کردند و شب&amp;zwnj;ها خوابشان نبرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه جمله&amp;zwnj;ای بود! و البته با تمام احترامی که برای اگزوپری قا&amp;zwnj;ئل بوده&amp;zwnj;ام و&lt;br /&gt; هستم باید اصلاح کنم : چه جمله&amp;zwnj;ی چرتی بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از دل دیگران و راه زندگی&amp;zwnj;شان خبر ندارم اما از تجربه&amp;zwnj;ی خودم می&amp;zwnj;گویم&lt;br /&gt; که از آن باری که این جمله را در هجده&amp;zwnj;سالگی&amp;nbsp;خواندم و روی قلب و مغزم &lt;br /&gt;حک شد به طرز وصف&amp;zwnj;ناپذیری در طول یک دهه درد&amp;zwnj;کشیدم تا بالاخره از &lt;br /&gt;سخت&amp;zwnj;ترین راه&amp;zwnj;ها فهمیدم تنها کسی که در این دنیا&amp;nbsp;مسئول احساس آدم &lt;br /&gt;است خودش است و بس.&amp;nbsp;و خدا را شاهد می&amp;zwnj;گیرم&amp;nbsp; از روزی که این واقعیت &lt;br /&gt;را درک کردم به چه آرامشی در زندگی و روابطم رسیده&amp;zwnj;ام و&amp;nbsp;چه باری از روی&lt;br /&gt; شانه&amp;zwnj;های خودم و آدم&amp;zwnj;های دور و برم برداشته&amp;zwnj;ام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمله&amp;zwnj;ی روباه عزیز بی&amp;zwnj;شک خیلی رمانتیک، شاعرانه و آرمان&amp;zwnj;گرایانه است و&lt;br /&gt; اشک شوق به چشم هر انسان اخلاق&amp;zwnj;گرایی می&amp;zwnj;آورد. شاید در مورد خیلی&lt;br /&gt; چیز&amp;zwnj;ها هم صدق کند و &amp;nbsp;خیلی هم جمله&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;ربطی نباشد. اما من به کاربرد&lt;br /&gt; آن در حوزه&amp;zwnj;ی روابط انسانی کاملا شک&amp;zwnj;دارم و به نظرم کل این ماجرای اهلی&lt;br /&gt;&amp;zwnj;شدن و مسئولیت و این&amp;zwnj;ها آن طور که در کتاب مطرح می&amp;zwnj;شود فقط زمینه&amp;zwnj;ی&lt;br /&gt;&amp;nbsp;فرافکنی و در ادامه بیماری&amp;zwnj;های روحی/روابطی را در آدم&amp;zwnj;ها ایجاد می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این فکر می&amp;zwnj;کنم که چه اتفا&amp;zwnj;ق&amp;zwnj;هایی در زندگی من می&amp;zwnj;افتاد/ نمی&amp;zwnj;افتاد اگر آن&lt;br /&gt; دم آخر قبل از خداحافظی روباه زده&amp;zwnj;بود پشت پسرک و گفته بود:&lt;br /&gt;&amp;laquo; ببین شازده، همه اینا که گفتم&amp;nbsp;درست، ولی این هم از من به&amp;nbsp;گوش بگیر که &lt;br /&gt;هیش&amp;zwnj;کی تو این دنیا مسئول احساس تو نیست... حالیته چی می&amp;zwnj;گم؟ آدم&lt;br /&gt; می&amp;zwnj;باس خودش حواسش به خودش باشه. آدم خودش مسئول هر حس ریز و&lt;br /&gt; درشته که داره ...حالا دیگه برو تا اشکم در نیومده ... سُفُردمت به خدا!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتم&amp;zwnj;دارم دنیا جای خیلی بهتری می&amp;zwnj;شد اگر هر کدام از ما مسئولیت زندگی،&lt;br /&gt; تجربه&amp;zwnj;ها و احساس&amp;zwnj;مان&amp;nbsp;را تمام و کامل به عهده می&amp;zwnj;گرفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/790</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5319003</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5319003</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Jul 2010 12:01:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارابه هست و قایق هست ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز از خواب که بیدارشدم همین&amp;zwnj;جوری یک کتاب از قفسه برداشتم، همین&amp;zwnj;جوری&lt;br /&gt;یک صفحه&amp;zwnj;اش را بازکردم، وقتی خواندم یادم&amp;zwnj;آمد که در این دنیا هیچ&amp;zwnj;چیز همین&amp;zwnj;جوری&lt;br /&gt;اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;" کشور آرمانی کشوری است کوچک با جمعیت کم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp; چنان خردمندانه اداره می&amp;zwnj;شود که:&lt;br /&gt;&amp;nbsp; مردمانش راضی هستند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp; از کار لذت می&amp;zwnj;برند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و به استفاده از ابزارهایی که کار را کوتاه و سریع می&amp;zwnj;کند رغبت ندارند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;برای محاسبات روزانه به گرده&amp;zwnj;زدن ریسمان&amp;zwnj;ها اکتفا می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;ارابه هست و قایق هست،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما برای ترک وطن مورد استفاده قرارنمی&amp;zwnj;گیرد،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اسلحه هست، اما به نمایش گذاشته نمی&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خوراک&amp;zwnj;ها مطبوع و ساده،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;لباس&amp;zwnj;ها در عین سادگی دلپسند،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خانه&amp;zwnj;ها در امن و آرامش،&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و رفتار&amp;zwnj;ها و عادت&amp;zwnj;ها شادی آفرین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه کشور&amp;zwnj;های هم&amp;zwnj;جوار نزدیکند و بانگ&amp;zwnj;های خروس&amp;zwnj;ها و سگ&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;از دور شنیدنی،&lt;br /&gt;مردمان به پیری می&amp;zwnj;رسند،&lt;br /&gt;خشنود از زیستن در وطن خود،&lt;br /&gt;و بی&amp;zwnj;نیاز از روی آوردن به کشور&amp;zwnj;های دیگر."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استاد پیر - لائوتزو&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/789</link>
      <author>آلیس</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=13925&amp;postID=5297627</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-13925.post-5297627</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Jul 2010 08:12:54 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
